بهار همه آن سال ها ؛ سال های کودکی کنار باغچه ريحان می کاشتيم و پشت پنجره بارانی کتاب می خوانديم و به قرقره های پر نخ چرخ خياطی مادر فکر می کرديم که تا چه اندازه می تواند رويا های ما را تا آسمان ببرد گذشت .

ما از پيچيدگی های اين عصر به ساده ترين کلمات پناه می بريم ؛ ولی در ساده ترين روابط محکوم به سکوت و گريه هستيم . در تابستان بسان گياه پژمرده کنار حوض و در زمستان بسان آدمک برفی ميان کوچه !

روز ها در پی انتظار شب می شوند و شب ها ذره ذره آب می شويم و فرو می رويم در خاکی که کودکان آينده روی آن بازی می کنند ! بی آنکه حتی به ياد آورند قيافه های خسته و ملول ما را که زمانی عاشق بوديم و منتظر ؛ و برای هر چيز ساده ای می گريستيم تا آرام بگيريم .

/ 0 نظر / 7 بازدید