بشکند دست آنکه رخت سفر بر تن من دوخت

عزيز آنكه بي خبر به ناگهان رود سفر چون ديگر ندارد دلبندي به لبش ننشيند لبخندي چون غنچه سپيده دم لبم شكفته شد زهم چون شنيدم يارم باز آمد  زسفر غمخوارم باز آمد همچون آن كه عاقبت پس از همه شب بدمد سحر ناگهان نگار چون آن مه نو آمد از سفر من هم پس از ان همه دوري آن همه مجهوري يك شاخه گل بردم به ببرش واي از آن گلي كه دست من بود خموش و يك جهان سخن بودگل كه شهره شد به بي وفايي ز ديدن چنين جدايي زغصه پاره پيراهن بود . <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اميد جانم ز سفر باز آمد    

/ 0 نظر / 23 بازدید