بهار همه آن سال ها ؛ سال های کودکی کنار باغچه ريحان می کاشتيم و پشت پنجره بارانی کتاب می خوانديم و به قرقره های پر نخ چرخ خياطی مادر فکر می کرديم که تا چه اندازه می تواند رويا های ما را تا آسمان ببرد گذشت .
ما از پيچيدگی های اين عصر به ساده ترين کلمات پناه می بريم ؛ ولی در ساده ترين روابط محکوم به سکوت و گريه هستيم . در تابستان بسان گياه پژمرده کنار حوض و در زمستان بسان آدمک برفی ميان کوچه !
روز ها در پی انتظار شب می شوند و شب ها ذره ذره آب می شويم و فرو می رويم در خاکی که کودکان آينده روی آن بازی می کنند ! بی آنکه حتی به ياد آورند قيافه های خسته و ملول ما را که زمانی عاشق بوديم و منتظر ؛ و برای هر چيز ساده ای می گريستيم تا آرام بگيريم .
بدون دليل
سلام
سال نو به همه شما دوستان مبارک باشه اميدوارم سال جديدی داشته باشيد سرشار از تلاش و کوشش سرشار از محبت .
من هم شرمنده همه دوستام که نبودم ولی همون طور که برای رفتنم دليل نداشتم برای برگشتنم هم دليل ندارم ؛ ولی توی اين مدت خيلی چيز های ياد گرفته ام . ديگه می دونم عشق يه دورغه يه چيزی نفرت آور ولی با همه اين ها نمی گم زندگی يه رنج مدام هست که اين حرف پست هاست و خوب می دونم خود ما زندگی رو اينطوری ساختيم هر چند ما خودمون توی اين بازی شرکت نکرديم ولی در مجموع يه مهره بوديم . خوب زياد حرف نمی زنم .
آموخته ام که ؛ زندگی مثل طاقه پارچه است . هر چه به انتهای آن نزديک تر می شوی ، سريعتر می گذرد.آموخته ام که ؛ بايد شکرگزار باشيم که خدا هر آنچه می طلبيم را به ما نمی دهد.آموخته ام که ؛ به چيزی که دل ندارد ، نبايد دل بست . آموخته ام که ؛ خوشبختی جستن آن است نه پيدا کردن آن . آموخته ام که ؛ هر چه زمان کمتری داشته باشم کارهای بيشتری انجام می دهم آموخته ام که ؛ هميشه برای کسی که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم
آموخته ام که ؛ زندگی جديست ولی ما نياز به «دوستی» داريم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشيم آموخته ام که ؛ تنها چيزی که يک شخص می خواهد ؛ فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهميدنش. آموخته ام که ؛ وقتی با کسی روبرو می شويم ؛ انتظار « لبخندی » از سوی ما دارد آموخته ام که ؛ لبخند ارزانترين راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشيد آموخته ام که ؛ باد با چراغ خاموش کاری ندارد.....
حق يارتون .
بشکند دست آنکه رخت سفر بر تن من دوخت
عزيز آنكه بي خبر به ناگهان رود سفر چون ديگر ندارد دلبندي به لبش ننشيند لبخندي چون غنچه سپيده دم لبم شكفته شد زهم چون شنيدم يارم باز آمد زسفر غمخوارم باز آمد همچون آن كه عاقبت پس از همه شب بدمد سحر ناگهان نگار چون آن مه نو آمد از سفر من هم پس از ان همه دوري آن همه مجهوري يك شاخه گل بردم به ببرش واي از آن گلي كه دست من بود خموش و يك جهان سخن بود گل كه شهره شد به بي وفايي ز ديدن چنين جدايي زغصه پاره پيراهن بود .
اميد جانم ز سفر باز آمد
آخرين برگ سفرنامه باران اين است
که زمين چرکين است ...
**********************
زندگی بن بست را تجربه نخواهد کرد
نه دلش را دارد
نه اجازه اش را
حتی اگر تو رهگذر باشی
*******************
سلام نمی دونم بچه های ايران دارن تو المپيک چی کار می کنم مبادا يه مدال بگيرن دل ملت رو شاد کنن همه چشمشون به کشتی و حسين رضازاده است براشون دعا کنيد.. موفق باشيد
خويش را باور كن
هيچ كس جز تو نخواهد آمد
هيچكس جز تو بر اين در نخواهد كوبيد
شعله روشن اين خانه بايد تو باشي
هيچكش چون تو نخواهد تابيد
سرو آزاده اين باغ تو بايد باشي
هيچكس چون تو نخواهد روئيد
چشمه جاري اين دشت تو بايد باشي
هيچكش چون تو نخواهد جوشيد
باز كن اين پنجره صبح آمده است
در اين خانه رخوت بگشاي
باز هم منتظري ؟
هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي گويد برخيز
كه صبح آمده است ؛ كه بهار آمده است
خانه خلوت تر از آن است كه مي پنداري
سايه سنگين تر از آن است كه مي پنداري
داغ ديرين تر از آن است كه مي پنداري
باغ غمگين تر از آن است كه مي پنداري
ريشه ها مي گويند :
ما تواناتر از آنيم كه مي پنداري
هيچكس جز تو نخواهد آمد
هيچ بذري بي تو
روي اين خاك نخواهد پاشيد
خرمني كوت نخواهد گرديد
هر كجا چرخي بي چرخش تو
هر كجا چرخي بي چاش و
بي خواهش تو
بي توانايي و عزم تو
نخواهد چرخيد
اسب انديشه خود را زين كن
تك سوار سحر جاده بايد تو باشي
و خدا مي داند
كه خدا مي خواهد
تو خود آني باشي بر پهنه خاك
نازنين داس بي دسته ما
سالهاست خوشه نارسته بذري را بر مي چينيد
كه بدست پدران ما بر خاك نريخت
كودكان فردا
خرمن كشته امروز تو را مي جويند
خواب و بيداري امروز تو را
در حضور تاريخ
در نگاه فردا
هيچكس بر تو نخواهد بخشيد
هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي گويد برخيز
كه صبحت ؛ بهار آمده است
تو بهاري
آري
خويش را باور كن
سلام
خوبيد ؛ اميدوارم خوش و خرم باشيد ؛ خوب ما هم به آخرش رسيديم يعني نه اون اخري که بعضي يا خيال کنن نه مي دونيد توي اين مدت در کنار شما بوده خيلي چيزا ياد گرفتم يعني حالا بهتر مفهموم شعر فريدون رو مي فهمم مي گه در کلاس روزگار هست درس هاي گوناگون درس زيستن در کنار اين و آن در غم ديگران اشک ريختن ولي در اين کلاس معلمي هست که زندکي رادرس مي دهد نام اين استاد مرگ است که زندگي را درس مي دهد.
ايندفعه ياد گرفت چرا ناپلئون گفت هر شکست مقدمه اي بر پيروزي است يعني واقعا هست خوب بهتره زياد حرف نزنم و اخرين شعرم رو براتون بنويسم ؛ ولي يه سوال توي ذهنم جا خوش کرده آيا وب لاگم رو حذف کنم يا نه اينو بعدا تصميم مي گيرم ؛ خوب اينم شعر که خودش مي دونه مال کيه ولي اين بدرد همتون مي خوره :
پرواز
سالها شد تا که روزي مرغ عشق
نغمه زد بر شاخه انگشت من
آشيان آسمان را ترک گفت
لانه اي آراست تو در انگشت من
دست من پر شد ز مرواريد مهر
دست من خالي شد از هر کينه اي
دست من گل داد و برگ اورد و بار
چون بهار دلکش و ديرينه اي
سينه اش در دست هايم مي تپيد
از هراس دام هاي سرنوشت
سخت مي ترسيدم از پايان وصل
و ز پليدي هاي خاطره هاي زشت :
« آه اگر روزي بميرد عشق ما
واي اگر آتش به يخبندان کشد
خنده امروز ما در شام ياس
اختران اشک در چشمان کشد .»
من نوازشگر شدم آن بال و پر
من ستايشگر شدم آواز او
خواستم , بوئيدم و بوسيدمش
با نيازي بيشتر از ناز او
عاشقان ! هر کس که دارد از شما
مرغ عشقي بر فراز شاخسار
پاسداري بايدش هر روز و شب
چشم ترسي بايدش از روزگار
در غروب يک زمستان سياه
مرغک من ز آشيان خود گريخت
دور شد محو شد
بعد از او هم سقف اين کاشانه ريخت
در بهار پر گل اين بوستان
دست من تک ساقه پاييز ماند
برگ هاي خشک عشق سوخته
بر فراز شاخه ها آويز ماند
گر چه ديگر آسمان ها تيره است
شب زدامان افق سر مي کشد
باز با پرواز مرغان بهار
آرزويي در دلم پر مي کشد
مي فريبد دل به افسون ها مرا
مي سرايد بر من اين آواز ها :
بال دارد , بال دارد مرغ عشق
باز خواهد کرد او پرواز ها .
فقط حالا مي مونه تقدير و تشکر از همه شما مي دونيد من توي اين مدت خيلي چيزا ياد گرفتم يعني فهميدم زندگي داره حرکت مي کنه با نشستن و تکون نخوردن نميشه ؛ نمی دونم شما دفعه چندمه داری ميايی ولی اگه شعر فراموشی منو خونده باشيد بايد بگم همه درد من فرامش کار نبودن منه . خوب داداش تموم شد .
سلام
خوبيد ؛ اميدوارم خوش و خرم باشيد ؛ خوب ما هم به آخرش رسيديم يعني نه اون اخري که بعضي يا خيال کنن نه مي دونيد توي اين مدت در کنار شما بوده خيلي چيزا ياد گرفتم يعني حالا بهتر مفهموم شعر فريدون رو مي فهمم مي گه در کلاس روزگار هست درس هاي گوناگون درس زيستن در کنار اين و آن در غم ديگران اشک ريختن ولي در اين کلاس معلمي هست که زندکي رادرس مي دهد نام اين استاد مرگ است که زندگي را درس مي دهد.
ايندفعه ياد گرفت چرا ناپلئون گفت هر شکست مقدمه اي بر پيروزي است يعني واقعا هست خوب بهتره زياد حرف نزنم و اخرين شعرم رو براتون بنويسم ؛ ولي يه سوال توي ذهنم جا خوش کرده آيا وب لاگم رو حذف کنم يا نه اينو بعدا تصميم مي گيرم ؛ خوب اينم شعر که خودش مي دونه مال کيه ولي اين بدرد همتون مي خوره :
پرواز
سالها شد تا که روزي مرغ عشق
نغمه زد بر شاخه انگشت من
آشيان آسمان را ترک گفت
لانه اي آراست تو در انگشت من
دست من پر شد ز مرواريد مهر
دست من خالي شد از هر کينه اي
دست من گل داد و برگ اورد و بار
چون بهار دلکش و ديرينه اي
سينه اش در دست هايم مي تپيد
از هراس دام هاي سرنوشت
سخت مي ترسيدم از پايان وصل
و ز پليدي هاي خاطره هاي زشت :
« آه اگر روزي بميرد عشق ما
واي اگر آتش به يخبندان کشد
خنده امروز ما در شام ياس
اختران اشک در چشمان کشد .»
من نوازشگر شدم آن بال و پر
من ستايشگر شدم آواز او
خواستم , بوئيدم و بوسيدمش
با نيازي بيشتر از ناز او
عاشقان ! هر کس که دارد از شما
مرغ عشقي بر فراز شاخسار
پاسداري بايدش هر روز و شب
چشم ترسي بايدش از روزگار
در غروب يک زمستان سياه
مرغک من ز آشيان خود گريخت
دور شد محو شد
بعد از او هم سقف اين کاشانه ريخت
در بهار پر گل اين بوستان
دست من تک ساقه پاييز ماند
برگ هاي خشک عشق سوخته
بر فراز شاخه ها آويز ماند
گر چه ديگر آسمان ها تيره است
شب زدامان افق سر مي کشد
باز با پرواز مرغان بهار
آرزويي در دلم پر مي کشد
مي فريبد دل به افسون ها مرا
مي سرايد بر من اين آواز ها :
بال دارد , بال دارد مرغ عشق
باز خواهد کرد او پرواز ها .
فقط حالا مي مونه تقدير و تشکر از همه شما مي دونيد من توي اين مدت خيلي چيزا ياد گرفتم يعني فهميدم زندگي داره حرکت مي کنه با نشستن و تکون نخوردن نميشه ؛ نمی دونم شما دفعه چندمه داری ميايی ولی اگه شعر فراموشی منو خونده باشيد بايد بگم همه درد من فرامش کار نبودن منه . خوب داداش تموم شد .
